![]() |
![]() |
|
| عاشق بی معشوق |
|
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ؟ می شود؟ آرام تلقین می کنم حالم ؟ نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش،صد بار تضمین میکنم .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم دی 1389ساعت 15:15 توسط حمید |
|
|
باید رفت ... همه چیز به پایان رسید آری وقت رفتن است ... وقت سفر کردن و دل کندن ... وقت جدایی ... پای رفتن نیست ... اما باید رفت ... رفت و مقصد را جست نمی دانم به کدامین سو می روم ... اما می روم ... باید ادامه داد ... هنوز مانده ... مسیر طولانی و مقصد دور ... هم شادن و هم غمگین شادم از پایان و غمگینم از پایان کوله بارم را بسته ام ... آماده ی سفر ... اما دل کندن دشوار است از عزیزان رسم روزگار این است ... جدایی از کسانی که دوستشان داری سخت است اما چاره ای نیست دلم برای همه تنگ می شود ... رفتن اجباریست ... ماندن بعید ... تنها باید رفت و سفر کرد تنها باید ادامه داد آری می روم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 3:48 توسط حمید |
|
|
آغوش تو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
من و از این دل خوشی ها آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدس بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو من و به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بزار به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار مهر لبات و روتن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 2:5 توسط حمید |
|
|
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 4:33 توسط حمید |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال,در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام بسیار از جدایی یک چند روزی میگذشت یک چند روزی از عمر رفت و بر نگشت دل بیاد آورد اول بار را,خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی ان اسرار را,ان دو چشم مست آ هووار را! همچو رازی مبهم و سر بسته بود ,چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من و,همنشین و هم زبان شد با من و خسته جان بودم که جان شد با من و,نا توان بود و توان شد با من و دامنم شد خوابگاه خستگی,این چنین آغاز شد دلبستگی.... وای از ان شب زنده داری تا سحر,وای از ان عمری که با او شد بسر مست او بودم زه دنیا بی خبر,دم به دم این عشق می شد بیشتر آمدو در خلوتم دم ساز شد,گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش گفتمش در عشق پا بر جا ست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فردا ست دل دل زه عشق روی تو حیران شده,در پی عشق تو سرگردان شده گفت؛گفت:در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان! شوق وصلت را بسر دارم بدان,چون تویی مخمور خمار م بدان با تو شادی میشود غم های من,با تو زیبا میشود فردای من گفتمش:عشقت بدل افزون شده,دل زه جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی بدل مدفون شده,عالم از خوبیت مجنون شده در سرم جز عشق او سودا نبود,بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود,همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره افاق بود,در نجابت در نکویی طاق بود روزگار,روزگار اما وفا با ما نداشت,طاقت خوشبختی مارا نداشت پیش پای عشق من سنگی گذاشت,بی گمان از مرگ من پروا نداشت اخر این قصه هجران بود بس,حسرت و رنج فراوان بود و بس یار مارا از جدایی غم نبود,در غمش مجنون عاشق کم نبود برسر پیمان خود محکم نبود,سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست,ساده هم ان احد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست,این خبر ناگاه پشتم را شکست ان کبوتر عاقبت از بند رفت,رفتو با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم جان من است,خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد وین وصل او قسمت نشد,این گدا مشمول ان رحمت نشد ان طلا حاصل به این قیمت نشد... عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست,با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم,ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر اتش زد دل دیوانه را,سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من :عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد این حتی تو اسمم را نبر,خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار بشنو از من پند:بر منو بر روزگارم دل مسوز گرچه آب رفته باز آید به رود, اما چه سود ماهی بیچاره مرده بود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:37 توسط حمید |
|
|
میروم شاید فراموشت کنم
از فراموشی دراغوشت کنم میروم از رفتن من شادباش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من میشوی ارزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد چیست تلخی برخوردهای سرد چیست؟ تو را خواهم
دوستت دارم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:7 توسط حمید |
|
|
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیونه همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت دلم واست تنگ شده بود این نامرو برات نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگات بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت به خاطرت مونده بگی همیشه چشم براهته یک قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته من میدونم من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره روزات بلند یا کوتاه ؟ دوست شدی اونجا با کسی ؟ بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی یک وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر غریب یک سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب فدای تو یک وقت شبها بیخوابی خستت نکنه چادر شب لطیفتو از روت شبها پس نزنی تنگ بلور آبت و یک وقت ناغافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون من تورو سپردم دست خدای مهربون از وقتی رفتی آسمونمون پر از کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره از وقتی رفتی چشمام شده کاسه خون امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست عکسای نازنینت با چندتا گل کنارمه تنها دلیل زندگیم با یک غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نذار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم به جونه تو فقط دارم یک قطره خواهش میکنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:58 توسط حمید |
|
|
آری
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگر به پایان راه نیندیشم لیکن که همین دوست داشتن زیباست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:50 توسط حمید |
|
|
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است و هيچ دروغي در آن راه ندارد مانند کودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند و با معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:24 توسط حمید |
|
|
می رسد
می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:43 توسط حمید |
|
|
كاش مي شد بـارديگر سرنوشت از سر نـوشت
كاش مي شد هرچه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست بــا محبت، بــا وفــا، بــا مهربــانيها نوشت كاش مي شد اشتبــاه هرگز نبـودش در جهان داستــان زنــدگانــي بـي غلط حتـي نـوشت كاش دلـها از ازل مهمور حسرتــــها نـــبــود كاين همه، اي كاشها بـر دفتـر دلها نـوشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:54 توسط حمید |
|
|
من عشق را در تو
تو را دردل دل را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطرتو دوست دارم
من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را دربستر بستررا برای اندیشیدن به خاطرتو دوست دارم
من بهاررا به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:12 توسط حمید |
|
|
نمیدانم زندگی چیست؟؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است
سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی
وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:20 توسط حمید |
|
|
دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:55 توسط حمید |
|
|
*** از وقتی که رفتی! *** وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز در نبود تو دوست ندارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:45 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من حميد هستم 21 ساله از تهران
|
|
RSS
|